72

این چند روز خیلی سرم شلوغ بود.یه جزوه خیلی سنگین داشتیم و درسای دیگه و اکثرا هر روز تا٦عصر دانشگاه بودم.البته نه صرفا کلاس یه وقتایی با بچه های اکیپ دورهم جمع میشدیم.درس انقلاب رو هم با دانشکده داروسازی برداشتم تا ترم بعدیم سبکتر بشه.

بگم از شاهکار جدیدم:))روز کودک کرم عجیبی در بدنم شکل گرفته بود و می گفت امروز باید یه حرکتی بزنی.با دوستم در میون گذاشتمش و قرار شد با توجه به اینکه یه سری از پسرای کلاسمون خیییلی کوشولو و بچن بهشون روز کودکو تبریک بگیم.خلاصه یکی از پسرا که دقیقا دوسال از من کوچیکتره و خیلی نی نیه😂(جهشی خونده)توی ردیف پشت سرمون بود کلاس که تموم شد دیدم همه ردیفشون رفتن به جز اون.خلاصه بهش گفتم آقای خ؟گفت بله؟گفتم روز کودکو بهتون تبریک میگم😁اونم با خنده گفت چرا منم گفتم اخه بهتون میاد و همینجوری و اینا دیگه دوتامون زدیم زیر خنده و من نشستم سر صندلیم.یکم که گذشت فک کردم رفته دوستمو که چنتا صندلی اونورتر بود صدا زدم و گفتم که بهش گفتممممم😍😍😍(با ذوق فراوان)یهو دیدم یکی پشت سرم منفجر شد و فهمیدم پسره هنوز مونده بوده🤦🏻‍♀️خلاصه همه اطرافیان شروع کردن به خنده و من این وسط مونده بودم بخندم یا برم گم و گور کنم خودمو اخه روم نمیشد دیگه تو روش نگاه کنم.دیگه این چند روزم هر موقع دیدمش راهمو کج کردم چشم تو چشم نشیم:))ولی شماها ازین ریسکا نکنین لطفا😶

یه روزم رفتیم با بچه های اکیپ بیرون تولد بگیریم واسه ٣تا از دخترا(همون روزای اول اومدنم)یه سوتی 30+ وحشتناااک دادم حالا ع.ق که از پسرا اکیپه لعنتی هییی به روم میاره.خجالتم نمیکشن اینا😑

دو روز پیشم با هم اتاقیام دپ گشته بودیم یهو اماده شدیم و رفتیم بیرون.به شدت خل بازی در اوردیم و به شدت حالم خوب شد.قبل دانشجو شدن تصورم از عموم بچه های پزشکی دندون یه مشت از دماغ فیل افتاده بود که همش دارن درس میخونن و خیلی مودبانه فقط باهم بحث درسی میکنن.و حالا همه چی چقدرررر متفاوته از تصوراتم.و من از الانم لذت میبرم.بذار بگن دیوونس بذار بگن الکی خوشه بذار بگن سرسبکه من معیارای خودمو دارم و حدودمو رعایت میکنم.به حرف بقیه اهمیت نمیدم همینکه با چیزای خیلی کوچیک حالم خوب میشه خودش برام یه دنیاست.

+این روزام غم و غصه و گریه زیاد داشته.اگه چیزی نمیگم به معنی نبودش نیست.میخوام تو ذهنم نمونن و فقط شادی هام ثبت بشه...

+یه ماشینی هست خیییلی دوستش دارم و به طور عجیبی توی محلمون چندین تا خوشرنگشو بود و زیاد ازش می دیدم.زمان کنکور از بزرگترین انگیزه های درس خوندنم این بود که دکتر بشم بعد چند سال که کار کردم بتونم بخرمش.و امروز با دیدن همکلاسیم که متولد٧٨ عه و اون ماشین زیر پاش بود مفهوم اختلاف طبقاتی رو عمییییقا فهمیدم!!!بیخیال دنیا نوشابتو سر بکش:))

۷ نظر ۹ لایک:)

71

اخیرا سه تا از نزدیکترین دوستام وارد رابطه شدن.دوتاشون که نزدیکترین دوستای دانشگاهمن رابطه دوستی و دوست صمیمی دبیرستانم هم نامزدطوری.با اینکه هنوزم رابطم باهاشون خوبه و حتی اون دانشگاهیا که میگم هم اتاقیمم هستن اما به طور جالبی یه ویژگی مشترک بینشون هست که طی اون حس میکنن با این کارشون چشم عالمو کور کردن و خودشونم شاهزاده قصر طلایین که به همچین افتخاری رسیدن و ته آرزوی خوشبختیشون واسه ما اینه که ایشالا زودتر یکیو پیدا کنی که ازت خوشش بیاد و بتونی وارد رابطه بشی :/حالا تو هی بگو آقا من اصن نمیخوام به همچین چیزی فکر هم بکنم حتی باز میگن نه حالا ایشالا یکیم پیداشه که تنها نمونی حسرت بخوری😐😐خلاصه که بابا اگه با کسی رل زدین به خودتون مربوطه تورو قرآن فکر نکنین بقیه صرفا چون آدم درست حسابی محلشون نذاشته و فقط شماها این افتخار نصیبتون شده رابطه ای با کسی ندارن.نخطه تمام😑
۶ نظر ۸ لایک:)

70

اقا دیروز ناهار رو من یه زرشک پلو با مرغ سوخاری خفن درست کردم بچه ها تو اینستا استوری غذامو گذاشتن گفتن کار منه شبم باز یه سیب پنیر ژامبون همچنان خفن درست کردم و این بار خودم استوریش کردم و خب کلی آه و حسرت و ناله از همکلاسیای پسر خوابگاهیمون دریافت کردم😁

اینا رو گفتم تا براتون توضیح بدم که امروز خیلی داغون طور خوردم زمین و آنچه در تصویر می بینین روی داد.حالا موندم چشمم کردن یا آه و ناله ی اون بدبختای گرسنه بوده😞نظر شما چیه؟

+بگذریم ازینکه بیشتر از پام،دستم به خاطر فشاری که بهش موقع افتادن اومده الان درد میکنه،اومدم بگم به خاطر شلوار نازنینم عزادارم😩😩لنتی یه هفته ام نپوشیده بودمش گرون هم گرفته بودمش😫😫😫اما خیال نکنین دور انداخته میشه حالا قراره یه مدل بزنم روش بازم استفادش کنم😁😁چی فکر کردین😁

++اونی هم که زیر اون سوراخس چسب زخمه نه پوست پای خودم.پوست پام در اون ناحیه نابود شده اصن😫

۹ نظر ۵ لایک:)

69


امروز دانشگاه به دلایلی که بگم گندش درمیاد کجام😁تعطیله.ولی من دوست داشتم برم دانشگاه آخه فعلا بیکارم و حوصلم سر میره دانشگاهم بیشتر خوش میگذره.این چند روزم اگه از یه اتفاقش بگذریم خوب و باحال بوده کلا. بی نهایت ذوقم واسه بینی چون دوستام خییییلی تعریف کردن💃🏻💃🏻💃🏻 روز اول بعد کلاس بچه های اکیپ دور هم جمع شدیم تو دانشکده.ع هی با تعجب چندین بار زل میزد تو صورتم بهش میگفتم چته میگفت هیچی.بعد جوجو گفت تو خوابگاه گفته مطمئنی فقط بینی شو عمل کرده؟اصن چشاشم خوشکلتر شده انگار کلا خییییلی عوض شده و خوشگلتر شده😂😂دیروزم باز باهاش حرف میزدم ازونجایی که نماینده کلاسه از بچه ها زیاد خبر داره میگه ببین کل کلاس تو کفتن به یه هفته نرسیده رلتو زدی من خبر دارم که میگم زود گفتم بهت که شیرینی شو بهم بدی😂😂هی میگم برو خودتو مسخره کن بی تربیت هی قسم قران میخوره منم عمیقا یه به کفشم تو دلم میگم.میم هم باز از پسرا اکیپه بعد جوجو میگه این تورو دید اصن دهنمش باز موند😂و هی تعریف میکنه ازم😂خلاصه برین دماغاتونو عمل کنین خیلی میخندین بعدش😄
 کلا این چند روز فقط٢تا کلاس تشکیل شدن.یکیش فیزیک پزشکی بود.اومد و یه سری از فرمول های صوت که قبلا تو دبیرستان خونده بودیم رو گفت.به شدت دلتنگ فیزیک و اون عشقی که باهاش میکردم افتادم.بعد استاده فک کرده با یه مشت عقب افتاده طرفه F و Tرو هی میگه برعکس کنین اون یکی در بیاد😐😐😐کلا هی میخواستم بگم اقا ما پدرمون پای مسائل سخت اینا درومد بعد جنابعالی مسائل مسخرشو مطرح میکنی که فروتنی پیشه کرده و ساکت موندم😌 .ریاضی که دیگه هیچی نگم خیلی دلم براش تنگ شده.حالا همون میم که گفتم یکی از دوستاش مهندسی دانشگاه بغلی قبول شده قراره هروقت ریاضی پایه و اینا داشتن بگه که ما اگه بیکار بودیم باهم بریم سرکلاسشون.بدجور دلم واسه فهمیدم و حل کردن تنگ شده.بگذریم از اینکه پارسال هی میخواستم انصراف بدم برم رشته ریاضی😐ولی خب الان عقلم اومده سر جاش و فقط به شنیدن ریاضی اکتفا میکنم.
اتاقمو هم دیگه کامل جمع کردم.خیلی راحت ترم توش نسبت به اتاق قبلی.ولی خوابگاه قبلی یه حیاط پشتی داشت که توش حجاب آزاد بود و درخت و سبزه داشت که ما بهش می گفتیم آنتالیا😁بدجور الان نبودنش توی ذوق میزنه و واقعا یه شبایی نیازه.دیشبم با دوستم که هم اتاقیمه اومدیم همین ساختمون قبلی پیش بقیه دخترا اکیپ بالشت و پتوهم اوردیم و شب فیلم دیدیم و همینجا خوابیدیم.کلا خوب بود مثلا خواستیم فیلم ترسناک ببینیم که سرش انقدر مسخره بازی دراوردیم که فقط داشتیم می خندیدیم و خوش گذشت بهمون.الانم که در حال خوندن جلد پنجم کلیدرم و چقدر من دوستش دارم این کتابو.
+عکس هم که منه پس از کلی پیاده روی زیر آفتاب جهنمی و بازگشت از دانشگاه و دیگه میزان لهیده بودنمم مشخصه😁 
۱۰ نظر ۱۰ لایک:)

68

امروز زیادی هرچی قانون داشتمو زیر پا گذاشتم.حس میکنم اخرین بار بود.دیگه هیچوقت حتی مثل قبل هم نمیشه.فقط میمونم من و حس بدی که خستگی و بغضش حالا حالاها برام میمونه.دیگه نمیتونم نگاهمم مثل قبل باشه حتی.فقط میمونه منی که باید الکی ادای خوشحالا و بیخیالا رو دربیارم.کاش دروغ بود اقلا.ولی میدونم که همه چی از همون شروعشم اشتباه بود.و منی که باید یاد بگیرم که بزرگ بشم

۱۰ لایک:)

شروع دوباره

صبح حرکت کردم و عصر رسیدم.نه شب قبل و نه توی اتوبوس اصلا نخوابیدم و عجیب هنوز خوابم نمیاد!خالم و دخترخالم اومدن دنبالم.اتاقم عوض شده و از یه خوابگاه به خوابگاه کنارش(حالت مجموعه ای داره) رفته بود که خودم ٢تا چمدون بزرگ وسیله و چندین نایلون بزرگ خوراکی اورده بودم.اتاق قبلیمم که چون کمد نداشت خودم براش یه کمد برزنتی خریده بودم که همونجا مونده بود و پر وسیله هام بود.حالا آسانسور هم که کار نمیکرد ٢طبقه از اون خوابگاه و ٣طبقه از  این خوابگاه رو باید هی میرفتم و میومدم اونم با وسایل خیلی سنگین.واسه چمدونام که قشنگ یه دور مردم تا رسیدم.دخترخالم هم کلی کمکم کرد بیچاره.الانم کمرم به شددددت درد میکنه هم به خاطر جا به جایی وسایل هم سفر طولانی و هم دل درد.یه دوش گرفتم بلکه بهتر بشم که اثری نداشت انگار.

دوستامم که کلی دلم تنگشون شده بود و از وقتی اومدیم باز مثل قبل شروع کردیم به شوخی و خنده.خداروشکر حال روحیم خوبه.

فردا هم که کلاسا شروعه.البته هفته پیش شروع شده بود که بچه ها هماهنگ کردن که کسی نره و از فردا قراره بریم.و خب مثل همیشه ذوق رفتن دارم.برم ببینم چی میشه

روز خوبی داشته باشین همگی.شبتون بخیر

۱۱ لایک:)

شام غریبان

امشب آخرین شبیه که توی خونه ام.یه جور عجیبی دلم گرفته.اصلا دلم نمیخواد خونه رو ول کنم.دلم نمیخواد هیج جایی برم و هیچکسو ببینم.بازم همون دخترک لوس و بدعنق خودشو داره رو می کنه.پارسال هم آخرین لحظه ها همینطور بود.روزی که رفتیم برای ثبت نام خوابگاه و وسایلو چیدم جوری بداخلاق بودم که هم اتاقیام به شدت از این که باید یه آدم بداخلاق و مغرور!رو تحمل کنن وحشت زده شده بودن.جالبش اینه که بعدش نظرشون کلا عوض شد راجع بهم.حالا امسال همون روال شروع شده.یه موضوع دیگه ای هم هست که خودم بابتش به شدت ناراحتم و کاری هم از دستم برنمیاد و مرتبا  حرفشو میشنوم و باعث شده عصبی تر بشم.حالا توی یکی از بداخلاق ترین حالتامم و میگم کاش الان نیازی نبود دیگه کسی رو ببینم.

داداش دوقلومم که میگه احتمالا تا اخر ترم برنمیگرده خونه.بیشتر از همه دلم برای اون تنگ میشه.رفت و آمد های توی طول سال خیلی بهتر بود چون تا میومدیم وابسته شیم باز باید برمی گشتم خوابگاه اما حالا تابستون طولانی...

دعام کنین قلبم آروم شه.دلم بدجور گرفته...

۹ لایک:)

کتابانه

راستی بخش کتابانه وبمو دیدین؟تازه راه اندازیش کردم.هرچند شاید اونقدرا کتابخون نباشم اما دوست دارم شاید یه لیستی داشته باشم.پس بریم واسه بزرگتر کردن و گسترشش:))

۷ لایک:)

ببعی بانو:))

آقا رفتم موهامو کوتاه کنم گفتم پشتشو فقط نوکشو بزن جلوشو چتری کن.حالا منم موهام فره،قشنگ شبیه این شدم😂😂😂ینی هی میرم جلو آینه میزنم زیر خنده😂یه دستمال یزدی و یه سیگار فقط واسه تکمیل تیپم نیازمندم:))

۴ نظر ۸ لایک:)

گلی گم کرده ام در باغ هستی دیدم نوشتی دنتیستری استیودنت فهمیدم اون گل تویی جون عمت:/

تو یه پیج مد و استایل که تو اینستا فالوش کردم تازه پست گذاشته گفته کیا دکترن؟منم هویجوریانه نوشته من من.حالا از اون موقع به جز این که شونصد تا ریکوئست داشتم کلیم تو دایرکت پیام دادن.حالا این پیاما خییییلی خوبن لنتیا هی میخونمشون میخندم😂😂یکی میاد از زیباییم تعریف میکنه(برو عمتو مسخره کن بی ادب:/)یکی نظرمو راجع به حجاب و آزادی بانوان میپرسه یکی میگه کاش میشد زنم شی بهت وابسته شدم چن نفر بوس و قلب فرستادن یکیم  راجع به همت و تلاشم برای رسیدن به این شغل تعریف میکنه.وای لنتیا خیلی خنگ خوبی ان😂😂

+راستی سحر جان یه مدته ایمیلم خر شده کار نمیده:/بیا همینجا ارتباط داشته باشیم🙂

++هنوز دایرکتا ادامه داره.اکثرا یا فقط سلام میکنن یا قلب میفرستن.بابا خلاقیت بدین یکم!یکیم گفته سلام پرنسس😍😂😂😂😂میخوام باهاش رل بزنم😂😂

۳ نظر ۷ لایک:)
چرا ما کور شدیم؟
نمی دانم.شاید روزی بفهمیم.
میخواهی نظرم را بدانی؟؟
بله بگو.
به نظرم ما کور نشدیم،کور هستیم.چشم داریم اما نمی بینیم،کورهایی که می توانیم ببینیم،اما نمی بینیم.
قسمتی از رمان کوری،اثر ژوزه ساراماگو
____________________________
تیارا یعنی آراینده ی چشم.اینجا نویسنده جوجه دانشجوییست و طب دندان می آموزد و می کوشد تا چشمان خود را به زیبایی ها و خوبی ها و مهربانی ها بیاراید.به دنیای کوچک نویسنده ی این وبلاگ خوش امدید.با نگاهی زیبا بخوانیدش.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان