کنکوریجات


هفته ی آخر خیلی آرامش داشتم ولی دو شب قبل کنکور تا5 صبح خوابم نبرد.بعد تا8 صبح خوابیدم و مامانم به زور بیدارم کرد.تا عصر درس خوندم و رفتم سریع کنکور ریاضی رو یه بررسی کردم و تحلیلاشو خوندم.تا6 کارمو تموم کردم و با مامانم رفتیم پارک پیاده روی.خیلی نگران بودم که نکنه شب خوابم نبره چون کلا هرکاری می کردم اون مدت نمی تونستم زودتر از1شب بخوابم.ساعت 11رفتم توی تختخواب و به طور عجیبی خیلی زود و کمتر از5دقیقه خوابم برد.صبح با صدای اذان نا خودآگاه بیدار شدم ولی خوشحال شدم از بیدار شدنم چون تموم شب داشتم کابوس می دیدم.رفتم نمازمو خوندمو دوباره برگشتم توی تخت.نشستم حسابی فکر کردم به همه چی و کاملا آرامش داشتم.بعدشم مامی جان و باباهی جان بیدار شدن و صبحونه رو آماده کردن.منم با اینکه زیاد عادت ندارم صبحونه بخورم ولی حسابی خوردم جوری که مامی جان هی جیغ می کشید بچه بسته دیرت شد زود آماده شو منم اصلا به روی خودم نمی آوردم:))امسال حوزه ی کنکورم داخل داشگاه خودمون بود دانشکده ی آمار و ریاضی.یکی از آشناها گفته بود سالی که کنکور داد داخل دانشگاه بوده(شهر دیگه ای بودن البته)و اون سال حوزشون تقریبا مختلط بود و گویا همونجا چند نفر بختشون باز شده:))عاقا منم گفتم بذار تیپ بزنم اگه تو کنکور موفق نشدم توی زمینه ازدواج موفق شم لااقلD;رفتم دانشکده و با فهمیدن اینکه پسرا نیستن پلاسمولیز شدم قشنگ:))رفتیم دم دانشکده و صف گرفتیم که چک کنن ما رو یه خانومی خیلی جدی همه رو چک می کرد به من که رسید یه لبخند زد و گفت موفق باشی خانوم دکتر عاقا منم ذوقیده شده خانومه رو بغل کردم و بوسش کردم وتشکر.همچین بچه ی احساساتی ای عستم من:))خلاصه من که دیدم پسرا نیستن گفتم میرم حداقل یه مراقب مرد هست که عاشقش بشم رفتم دیدم همه بالای60 سال بودن:/البته به جز یکی که جلوی من بود و جوون بود که البته ازاینا بود که وقتی نشست روی صندلی نصفش جا نمیشد منم مرده بودم از خنده توی اون حین:))موهاشم از این فرفریا بود یعنی مرد زندگی بود اصن:دی آقاهه تا آخر کنکور لامصب7-8بار چای و کیک خورد من مونده بودم ما کنکور داریم یا این:/خلاصه وارد حوزه شدم  و اون اولاش آب معدنی می دادن با یه سری کیک که دوست نداشتم و آب و خوراکی هم خودم برده بودم ولی اشتباه نکنید طبق اصل مفت باشه کوفت باشه رفتم سهم خودمو برداشتم:))بعدش گشتم و صندلیمو پیدا ردم ونشستمو هر چی شکلات و خوراکی داشتم بستشو باز کردم که وقتم گرفته نشه سر کنکور و بعدش بلند به اطرافیان گفتم هرکی پاشو تکون بده خونش گردن خودشه:)).کنکور شروع شد رفتم سر ادبیات عجب هلویی بود.ادبیات که تموم شد رفتم عربی ترجمه ها معمولی بود تموم که شد رفتم سرمتن.خوندمش بار اول هیچی نفهمیدم.دوباره خوندمش هیچی نفهمیدم.4دور خوندم تا تونستم یه چیزایی بفهمم و بزنم سوالاشو که 2تاش هم غلط از آب دراومد در نهایت.خیلی عصبی بودم زمان زیادی گذاشتم روش قواعدو که زدم دیدم انگار قواعدش هم از سالای قبل خیلی سخت تره.عربیو تموم کردم رفتم دینی وای دینی نابودم کرد شدیدا به هم ریختم نمی فهمیدمش آیه ها دقیق یادم نبود و سوالارو اگه آیه هاشو حفظ نبودی نمیشد و آیه ها همه شبیه هم بدجور به هم ریختم.زبان خوب بود تا اینکه رفتم سر ریدینگ اول و باز هم سناریوی متن عربی تکرار شدزبانو تموم کردم و وقت عمومی تمام درحالی که من معمولا عمومی هامو10 دقیقه زودتر تموم میکردم و می رفتم سر اختصاصی ها ولی الان یه عالمه سوال بود که گذاشته بودم بازم بررسیشون کنم کنم ومعمولا توی این بررسی یه عالمه غلطام گرفته میشد ولی به این هم نرسیدم.دفترچه ها رو جمع کردن.ریاضی خیلی خوب بود فقط4تا نزده داشتم.زیستو که زدم گفتم80رو شاخمه که بعد از بررسی توی خونه فهمیدم اصلا اونجوری که فکر کردم آسون نبوده و یه عالمه دام داشت که منم لطف کردمو توی همش افتادم و توی زیست عمیقا گند زدم:/خلاصه شیمیو جواب دادم حفظیاش از پارسال آسونتر بود ولی مسئله هاش در همون حد بود.متاسفانه سرعتم توی شیمی پایینه و یه عالمه سوال آسونو نرسیدم بخونم حتی و زمانش که تموم شد رفتم سرفیزیک.به آینه ها که رسیدم وحشتناک به هم ریختم چون همیشه این مبحثو میزدم ولی این باربعد از لج بازی ای که کردمو یه عالمه وقتی که روش گذاشتم فقط تونستم یکیشو بزنم.اینجا بود که یکی از اطرافیان هم پاشو وحشتناک تکون می داد جوری که ترسیدم زلزله بشه عصبانی بودم اونم سرش پایین بود نمیشد بگم بهش منم پاک کنمو پرت کردم سمتش که صاف خورد توی سرش:دی و گفتم تکون نده پاتو اونم بدبخت از ترس جونش دیگه تکون نداد:))در نهایت کنکور تموم شد و اومدم خونه.یه عالمه از جزئیات رو هم به خاطر طولانی نشدن نگفتم ولی با این حال طولانی شد باز که امیدوارم ببخشین دیگه:))

*عکس:سر جلسه آخرین آزمون سنجش اون شماره هم شماره داوطلبیمه که به علت کمبود امکانات مجبور شدم روی دستم بنویسم:))بله ما از اون سوسولاش نبودیم هیچوقت و توی این امکانات کنکور دادیم:))

۴ لایک:)
منم سرجلسه فکر میکردم خیلی اسون بوده,ولی یکم ک بررسی کردم دیدم وضع داره بدتر میشه گفتم ولش کن:|

توی نگاه اول آسون بود ولی...

نگران مقوله ازدواج نباش حالا به وقتش میری دانشگاه هرچی آتیش داری میسوزونی:-P..این پستتو دوست داشتم ..خیلی خوب بود...برعکس این چند وقت که هر چی خوندم پر از تظاهرای مسخره بود..دمت گرم👌👌

مقوله ی ازدواج شوخی بود بابا من ازاوناش نیستم:))

قابل شمارو نداشت
راستی خیلی حرکت لوسیه که آدرس جدیدتونو نمگین گفتم که بدونین:/

وبلاگ جالب و مطالب خوبی  داری  مطالبتان هم جذاب و گیرا بود. اگر تمایل به تبادل لینک دارید اطلاع بده .مطالبتون خیلی ساده و در عین حال صادقانه است موفق باشی
فیزیک دلربای امسال شخممون زد (؟) .

یه چیزی اونورتر از شخم حتی

یک عدد منِ سرکش ... ۱۱ مرداد ۹۶ , ۰۶:۵۳
اسم عربی امسال که میاد دلم می خواد خودمو جلوی اتوبوس بندازم:|

من دلم میخواد همین حرکتو روی طراح محترم پیاده کنم

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
چرا ما کور شدیم؟
نمی دانم.شاید روزی بفهمیم.
میخواهی نظرم را بدانی؟؟
بله بگو.
به نظرم ما کور نشدیم،کور هستیم.چشم داریم اما نمی بینیم،کورهایی که می توانیم ببینیم،اما نمی بینیم.
قسمتی از رمان کوری،اثر ژوزه ساراماگو
____________________________
تیارا یعنی آراینده ی چشم.اینجا نویسنده می کوشد تا چشمان خود را به زیبایی ها و خوبی ها و مهربانی ها بیاراید.به دنیای کوچک نویسنده ی این وبلاگ خوش امدید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان